عشق من فوجی
روز جمعه بود و ساعت حدود ۳ بعدازظهر. خوشحال بودم که ۹۵ درصد از کار انجام شده و فقط چند تا فتوکپی باقی مونده بود که همه چیز به هم ریخت . چند وقتی بود که پیغام میداد اما بهش بی توجهی میکردم . خیالم راحت بود که چند سال پیش همه جوهرهای رنگ و وارنگش رو خریده بودم و برای روز مبادا کنار گذاشته بودم. اما زهی خیال باطل. رفتم با اوقات تلخی، جعبه مقوایی بزرگ رو از زیر یکسری خرت و پرت های دیگه کشیدم بیرون و گذاشتم روی میز و درش…



